::LOVEs DREAM::
..مهم آن نیست که زیباست...زیبا آن است که مهم است
ببخشید چند وقت پیدام نبود معذرت. اما امشب اومدم با کلی عکس(عسک) باحال. این شما و این هم... خودتون نگاه کنین! خوب دوستان؟ چطور بود؟ خواستم بعضیا روحذف کنم ولی دلم نیومد! فعلا بابای! البته منظورم تا بعد از امتحانای ترمه چطورید؟ راستش امروز اومدم تا از همه ی شما دعوت کنم تا از وبلاگ جدیدم دیدن کنید. من ::LOVEs DREAM:: رو و البته شما هارو خیلی دوست دارم واسه همین اینجا رو ترک نمیکنم اما الان به بازدیدها و نظرات شما خیلی خیلی خیلی نیاز دارم لطفا قدم رنجه کنید و به ::starlet:: سر بزنید اگه دوست داشتید لینکش کنید و بگید با چه عنوانی لینکتون کنم. ناگفته نمونه که حالا حالاها کار داره تا یه وب درست و حسابی بشه. لطفا راهنماییم کنید. اینم آدرس: www.starlet.ibsblog.ir پس منتظرتونم. امروز با چند تا آیا میدانستید اومد. میدونم خیلی زیادن ولی چون همه جالب بودن دلم نیومد به شما مهربونا نگم. ۱. آیا میدانستید که زمین در آغاز پیدایش خود 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی خود را داشته است ؟ ۲. آیا میدانستید که اسكیموها هم از یخچال استفاده میكنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن ؟ ۷. آیا میدانستید که داغ ترین نقطه کره زمین در "دالول" اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت می رسد ؟ ۱۶. آیا میدانستید که دارچین بسیار کشنده است و اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود باعث مرگ میشود ؟ ۲۱. آیا میدانستید که هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی میباشد ؟ ۲۶. آیا میدانستید که دروان حاملگی کرگدن به ۴۹۰ روز است ؟ ۲۸. آیا میدانستید که نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است ؟ ۳۰. آیا میدانستید که هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود ؟ خدافظ تا آپ بعد... ایشالا که همه خوبید آپ این دفعه با دفعه های پیش فرق داره. یه جورایی خیلی متفاوته. هری پاتر وطنی آخر و عاقبت نجوای عاشقانه خود کفایی یعنی این! هنر نزد ایرانیان است و بس ! تازه کجاشو دیدین بفرما نگفتم ؟ اینم یکی دیگه از اون هنرهاست عجب اسم قشنگی! خیلی از پروژه ها از بالا ساخته میشه و بعد یه فکری برای زیرساخت اون می کنند خودتون قضاوت کنید... قابل توجه کتاب گینس . اینم یه جور رکورده دیگه لطفا ثبتش کنید دوست داشتنی ترین معلم..... خب دیگه دوستان عکس ها تموم شد. فعلا بای. اگر ایمیل داشتم... مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. سلام سلام. می دونم خیلی دیر اومدم ولی باور کنید الان دو هفته س که من برگشتم ولی نمی تونستم کانکت شم:( البته الان هم خیلی از صفحه ها باز نمیشن که دوستامو دعوت کنم! به هر حال این یه آپ جدیده که دوست دارم دوست داشته باشید. ::جایزه:: جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباس های ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان. سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد. خدانگهدار... سلام مهربونا. ببخشید من چند وقتی نیستم یه مسافرت فوری پیش اومد. و همچنین ببخشید که واسه آپ قبلی خبرتون نکردم کلی شرمنده. و از اونایی که میان و برای آپشون دعوتممی کنن و من نمی تونم بهشون سر بزم غذر می خوام. فعلا بای تا من ازمسافرت برگردم. فرشته کوچولو در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد. دکتر گفت:"در را شکستی! بیا تو." در باز شد دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: "آقای دکتر! مادرم!" و در حالی که نفس نفس میزد، ادامه داد : "التماس می کننم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است." دکتر گفت: " باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه ی کسی نمی روم." دختر گفت: "ولی دکتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!" و اشک از چشمانش سراریز شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادرش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانستبا آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر گفت: "باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی!" مادر با تعجب گفت: "ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!" و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا! گدا فردی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به اوشان می دادند که یکی شان طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام! «اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند»! تغییر ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد. رگاهی است كه در اين تنهايی " سهراب سپهری" بوسه و آتش در همه عالم كسي به ياد ندارد نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند تنها با يك ترانه در همه ي عمر نامش اينگونه جاودانه بماند
صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ: هزارآفرين! زهرجا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد
نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قله كهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد
هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم
زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قله ها برسانيد "فریدون مشیری" جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.


















۳. آیا میدانستید که در تایوان بشقابهای گندمی درست میشود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم میخورند ؟
۴. آیا میدانستید که دلفینها هم مانند گرگها هنگام خواب یك چشمشان را باز میگذارند ؟
۵.آیا میدانستید که حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در كلمات بكار میرود در حالیكه حرف Q كمترین كاربرد را دارد ؟
۶. آیا میدانستید که یک گالن روغن سوخته، میتواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند ؟
۸. آیا میدانستید که نظیر اثر انگشت اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است ؟
۹. آیا میدانستید که حس بویای مورچه برابر با حس بویای سگ است ؟
۱۰. آیا میدانستید که اعصابی که در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصه زمین تا ماه است ؟
۱۱. آیا میدانستید که در انگلیس قدیم قانون بود که شما نباید همسرتان رابا چیزی ضخیمتر از شصتتان بزنید ؟
۱۲. آیا میدانستید که کتاب رکودهای گینس، رکورددار دزدیده شدن از کتابخانه های عمومی می باشد ؟
۱۳ آیا میدانستید که وقتی به خورشید نگاه میکنید صحنه 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده میکنید ؟
۱۴. آیا میدانستید که دوئل در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند ؟
۱۵. آیا میدانستید که انسانهای راست دست به طور میانگین ۹ سال بیش از چپ دستها عمر میکنند ؟
۱۷. آیا میدانستید که فقط یک نفر از ۱ میلیارد نفر بیش از ۱۱۶ سال عمر میکند ؟
۱۸. آیا میدانستید که عمومی ترین نام در دنیا محمد است ؟
۱۹. آیا میدانستید که بلندترین زن دنیا ۲۳۶ سانتی متر قد دارد ؟
۲۰. آیا میدانستید که در دنیا از هر ۵ نفر ۴ نفر موهایش تیره میباشد ؟
۲۲. آیا میدانستید که استفاده از هدفون در هر ساعت باكتریهای موجود در گوش را تا ۷۰۰ برابر افزایش میدهد ؟
۲۳. آیا میدانستید که جمعیت میمون های هند بالغ بر ۵۰ میلیون می باشد ؟
۲۴. آیا میدانستید که تعداد چشمان عقربها به ۱۲ عدد میرسد ؟
۲۵. آیا میدانستید که اثر سیب در بیـدار نـگـهـداشتن افـراد در شـب بـیشـتر از قـهــوه و كافئین است ؟
۲۷. آیا میدانستید که پستانداران بغیر از انسان و میمون، رنگها را بدرستی تشخیص نمیدهند ؟
۲۹. آیا میدانستید که اگر اکسیژن هوا بیشتر بود حشرات بزرگتر و یک سنجاقک به اندازه یک شاهین میشد ؟










![]()
آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم .



در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دستها پاها در قير شب است . 

اصلا تو مي فهمي زنده گي يعني چي ؟ هاا؟ نه ! تو هيچي نمي فهمي ! تو فقط مي فهمي روزي 3 ساعت بايد جلو آينه وايسي و با موهات ور بري ... آخرم فقط به خاطر اينكه يكي از موهات سر جاش نيست قاطي كني و شونه رو بكوبوني به ديوار . حالا چرا ؟ آخه براي چي ؟ كه ميخواي بري مدرسه !حالا خوبه كه.... استغفرالله! اصلا تو آره با توام ، تو واسه چي ميري مدرسه ها؟ تويي كه فقط بلدي روز هاتو با مسخره بازي و پيچوندن كلاسا بگذروني.... تويي كه فقط بلدي از كلاسا جيم شي و واسه معلمت شاخ بازي دربياري! تويي كه هر سال با ده تا تعهد تو مدرسه ثبت نام ميشي ... تويي كه عادت كردي هر ماه قبض شهريه رو ببري بذاري كف دست بابات و باباتم عادت كرده پولاشو هدر بده . اصلا باباي خسته ات كه به اميد يه استكان چايي مياد خونه رو نميبيني فقط ميگي پول! بقيش اصلا مهم نيست فقط واست مهم اينه كه روزي 3 ساعت با اون دوستاي مجازي خل تر از خودت چت كني . كه بايد همه جلدهاي هري پاتر و داشته باشي - كه هفته اي دوتا فيلم بگيري و....اصلا فك ميكني كي هستي ؟
يه آدم دانشمند ؟ يه فيلسوف اديب ؟ يه آدم كه جز كتاباي گنده گنده و اسمهاي اجق وجق هيچي از زنده گي نمي فهمه. كه تو لايبر نت و مجله ها ميگرده كه ذهن كوچولوشو با چند تا اسم پر كنه و آخرشم اينقدر از سوسياليسم و اگزيستانسياليست و نازيسم و اينا بگه كه مخاطب بيچاره مخش به ايسم ايسم بيفته . كه فك ميكنه كتاب خوندن يعني خوندن خلاصه و پز دادن جلو بچه هاي ديگه كه چيو ثابت كني؟ بشيني فلسفه ببافي كه من متفاوتم و به خودت تلقين كني كه من خاصم...؟
بقيه به روزمره گي ها عادت كردن اما من نه. ديگه چه خبرته! زنده گي يعني همين روزمره گيها « زنده گي شستن يه بشقاب است » آره « زنده گي تكرار است » اينو يادت باشه! همممم... چي شد سرت درد گرفت ؟ ميدونم تو دلت داري ميگي اين ديوونه از كجا پيداش شد .... آره حقم داري... من ديوونم كه واسه تو حرف ميزنم ..... آره با توام.....خود تو ....
تويي كه تو آينه به من زل زدي!
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
| Design By KhanOomi |

